شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت بیست و نهم :
***
پک آخر را هم به سیگارش زد و فیلتر را داخل جوب انداخت؛ بعد سمت سردر اصلی رفت و همزمان کارت شناساییاش را بیرون آورد. هرچند که پیش از آمدن، ورودش با حراست هماهنگ شده بود؛ اما محض احتیاط کارت را نشان داد و با سر تکان دادنی از ورودی گذشت. میدانست که دانشکدهی ادبیات و زبانها بالای پلههای طویلیست که تپش آن را "پلههای وحشت" نامیده؛ پس مسیر را مستقیم رفت و پس از طی کردن صد و بیست و
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

لطفا صبر کنید...

الناز 27
1این خودداری های بیخود کیا داره روانیم میکنههههه پسره خل و چللل گاگوووولللللل در ضمن اصلا از قیافش خوشم نمیاد تپش بانمک و گوگولیه ولی کیا ماست و بوره من چش ابرو مشکی تصورش میکنم😍😍😍😍